مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
21
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مكان خود دور گشتهء ؟ گفت : دشمنان بدانجا فرود آمدهاند و خردمند بملاقات دشمن ، شكيبا نتواند بود . و درين معنى ، شاعر ، نيكو گفته : پيش از آدم ز دست كوتاهى * دوستى داشت مرغ با ماهى آدمى در زمين چو بپراكند * ماهى از مهر مرغ دل بركند گفت بدرود باش و رو بفراز * زانكه من سوى آب رفتم باز كه بعالم نهاد نسلى ره * كز سر حيله وز روى شره هم مرا زير آب نگذارند * هم ترا از هوا فرود آرند پس سنگپشت گفت : چون حال چنينست ، من پيوسته از تو دورى نكنم و به خدمت تو قيام نمايم . از آنكه گفتهاند : هيچ محنت چون محنت دورافتادگان وطن نيست و چيزىكه خردمندان را در كربت غربت ، تسلّى دهد ، نخست شكيبا بودن و پس از آن انس گرفتن با خداوندان صدق و صفاست . و اميد دارم كه صحبت من ترا پسند افتد و از براى تو يار خدمتگذار باشم . چون مرغابى ، مقالت سنگپشت بشنيد ، با او گفت : راست ميگوئى . من از دورى وطن و جدائى ياران ، مذاق زهر چشيدم و لذت مرگ ديدم . خردمند بايد كه در حزنواندوه از ياران ، يارى جويد و با خداوندان وفا ، مونس شود و تحمل و شكيبائى پيشه كند . كه صبر ، خصلتى است پسنديده و در حادثات روزگار ، اضطراب و بيم از آدمى دور كند . سنگپشت گفت : بر تو باد دورى از اضطراب و بيم . كه دلتنگى و تشويش ، عيش مرد را ناقص كند و جوانمردى را ببرد . مرغابى گفت كه : من پيوسته از نوايب دهر و نزول حادثات ترسانم . سنگپشت چون سخن او را بشنيد ، پيشآمده ، جبين او را بوسه داد و با او گفت كه : پيوسته جماعت پرندگان از رأى صواب تو مشورت خواهند و هميشه تو بيم از ايشان بردارى . چگونه خود ، محزون و اندوهگين هستى ؟ آنگاه مرغابى بمكانى كه جيفه در آنجا بود ، بپريد . چون به آن سنگ برسيد ، ديد كه پرندگان ، هيچ نمانده و از آن جيفه نيز جز استخوان بر جاى نيست . در حال ، بنزد سنگپشت بازگشت كه او را از زوال